حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
از تار تنیده شده بر دورم
به تاریکی و تنگی و تنهایی زندانم
به وجود کرمی شکلم...
نزدیک ست که بال گشایم
پروانه ای که آسمان را رنگین می بیند...
آزادی و عشق
آسمان رنگین است
پروانه ها به انتظار پروانه های تازه از بند رها شده...
خیلی نزدیک...
می تونم صدای نزدیک شدنش رو توی سرم بشنوم...
چطور می تونم اینجوری باشم؟؟؟
چطور می تونم کاری انجام ندم؟؟؟
نزدیکه...
اما به کی می تونم بگم؟
چی می تونم بگم؟
نه... موضوع این نیست...
فقط باید بتونم کاری که باید انجام بدم رو انجام بدم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|