تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
گل را عطر دادی

تا بوی خوش دهد...

نور دادی

تا رنگ گیرد رنگارنگ...

اما هنوز چیزی کم داشت...

رعنا و زیبا

با قامت سرخ و سبزش

اما دلی نداشت تا هدیه اش دهد...

پس عشق دادی

تا جان گیرد...

و آن را در دستانش گذارد

تا به تو بخشد...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط بالدار سفید  | 
چه خوش بود کودکی مان...

موشک های کاغذی که به سوی هم

پرتاب می کردیم...

و خط خطی کردن های دفترمان...

و خوشی هایی که از کنار هم ماندن ها

به یادگار می گذاشتیم...

اما می هراسم

نکند دیگر دلمان آنقدر صاف نباشد...

نکند از کاغذ های سفید

خنجرهایی بر دل هم سازیم...

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط بالدار سفید  | 
بازگشت باشد یا نباشد...

قلبی هست که هر روز تازه می شود از عشق...

دست ها را بهم فشرد یا به آغوش کشید

یا نگاهی که از دور باشد...

صدایی هست که از یاد نرود

حتی در دوردست ها...

 

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:58  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM