حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
تا بوی خوش دهد...
نور دادی
تا رنگ گیرد رنگارنگ...
اما هنوز چیزی کم داشت...
رعنا و زیبا
با قامت سرخ و سبزش
اما دلی نداشت تا هدیه اش دهد...
پس عشق دادی
تا جان گیرد...
و آن را در دستانش گذارد
تا به تو بخشد...
موشک های کاغذی که به سوی هم
پرتاب می کردیم...
و خط خطی کردن های دفترمان...
و خوشی هایی که از کنار هم ماندن ها
به یادگار می گذاشتیم...
اما می هراسم
نکند دیگر دلمان آنقدر صاف نباشد...
نکند از کاغذ های سفید
خنجرهایی بر دل هم سازیم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|