تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
پرنده ای رو به پنجره...

از آن سو

تو را می نگرد...

 

برف می بارد...

پرنده

سفید می شود...

اما نوک به پنجره نمی کوبد...

 

با امید به گرمای آن سو

لبخند بر لب دارد...

و با آوازی آرام

 از روز بازگشت می خواند...

بازگشت به بهاری که

گرمای وجود می بخشد

و سبزی را به دل می نشاند...

 

از دو سوی سرما و گرما

به یکدیگر نگاه می کنید

اما هر دو نگاهتان

معصومانه...

 

برف می بارد...

اما رویای سرخش

جان تازه می دهد

صورتش

گلگون از عشق...

پنجره را بگشا...

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:16  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM