حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
از آن سو
تو را می نگرد...
برف می بارد...
پرنده
سفید می شود...
اما نوک به پنجره نمی کوبد...
با امید به گرمای آن سو
لبخند بر لب دارد...
و با آوازی آرام
از روز بازگشت می خواند...
بازگشت به بهاری که
گرمای وجود می بخشد
و سبزی را به دل می نشاند...
از دو سوی سرما و گرما
به یکدیگر نگاه می کنید
اما هر دو نگاهتان
معصومانه...
برف می بارد...
اما رویای سرخش
جان تازه می دهد
صورتش
گلگون از عشق...
پنجره را بگشا...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|