حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
دنیا را می نگرد...
نفرت را بیرون می کند و می کوشد که همه موجودات را درک کند
و یاری شان کند...
در چنین مسیری
هر روز کاستی ها را می بیند و هر روز پرسش ها را می بیند...
پرسش هایی که سخت تر از قبل پاسخ می یابند...
هر روز به جلو می رود و بیشتر می گیرد و بیشتر می فهمد...
اما تا کجا؟؟؟
سنگینی می کند و همواره باید به نیمه خالی وجودش بشتابد...
سوال ها را می یابد و جواب هایی برای سوال های گذشته اش...
می اندیشد که این به جلو حرکت کردن است...
اما جز این است که به عقب می رود ؟
روشن بینان بزرگ چنین وهمی را می بینند و در اندیشه یاری به این ها...
هر کدام به طریقی به پایین می آیند تا تهی بودن یا خالی بودن را بیاموزند...
اندیشه در عمق فرو رفته است...
قلب تاریک است و فقط سخن های زیبا را دوست می دارد...
می اندیشد که آنها را درک کرده است
اما اندیشه اش نشان از آن است که جز بر لب چیزی نیست...
کجا رفت عمق ؟ کجا رفت آن وجود حقیقی که باید باشد ؟
اشتباه می کنم ؟ پس چرا تغییری رخ نداد در وجود ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|