حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
که دردی عظیم برایم در طول مسیر در نظر گرفته شده...
یا آنقدر کوچک
که چنین دردی را تحمل کردن برایم اینچنین سخت است...
هر چند هر چه باشد تفاوتی نمی کند
چون در عظمت استاد
غرق می شوم
و « نمی دانم کیستم » از یادم هم می رود...
شاید فقط یک زندگی به نظر برسه...
اما در خودش دنیایی رو داره...
پس ارزش اینو داره که
کمی بیشتر صبر کرد
و دنیاهای بیشتری رو نجات داد...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|