حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
و هر کاری که خواستی
با من انجام دادی...
پس چیزی رو خواستی که بدست بیاری
تسخیر کردن من...
و من بهت می گم
که باید چیزی رو از دست بدی...
چون این قانونه...
و بهت می گم که هر چقدر بیشتر سعی کنی منو اسیر نگه داری
سریع تر بر تو پیروز می شم...
چون دیگه دارم می بینمت...
و حالا می فهمم اون رنگ سیاهی که توی آینه رو صورتم بود چیه
تو سیاهی و من بدون تو سفیدم...
حالا من سفیدم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|