حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
با صدای غمناکشان...
در سر می پیچند
و چشم به افق بسته می شود...
شکل های حقیقی پیش رویت
و فریاد ناگهانی ای که نمی دانی از کجا سر زد...
محاصره در هجوم افکار
اندکی بعد از هر فکری
دردی همراهش
از ناحقیقت درونش
بر سرت می آید...
و چون معتادان دم ترک
به گوشه ای می افتی
و آرزو می کنی دوران ترک زودتر تمام شود...
می خواهی فقط از افکار خالی شوی
ولی آنها می آیند
و درد و زجری را برای ناحقیقتشان با خود می آورند
آنها می آیند و می روند
ولی درد ماندگار می ماند...
این جزای دیدن حقیقتی ست که باورش نمی کنی !!!
در ستاره های لرزان رو به رویم
در جستجوی بی پایانی از خود
در نگاه حقیقتی ساده
زمین به دورم می چرخد و من به دور او ...
و دردی سراغم را می گیرد
که نمی دانم از کجاست...
نمی دانم که می رسم به سرپناهی
یا تمام بارانش بر سرم باید ببارد...
پیش رویم اما
شاخک های تیز بوته های کنار
هنوز هم خار دارند
لمس شان می کنم...
به نفسی که دریایش سیرابت نمی کند...
زندگی را ببین
با چشم هایی که در چیزی
به دنبال مفهوم نمی گردند...
زندگی را بساز
با سنگریزه هایی
که کسی به دنبالشان نمی گردد...
و عشق را
در لبخندی ساده از رهگذری دریاب...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|