تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
همه شان با شکل دردناکشان

با صدای غمناکشان...

در سر می پیچند

و چشم به افق بسته می شود...

شکل های حقیقی پیش رویت

و فریاد ناگهانی ای که نمی دانی از کجا سر زد...

محاصره در هجوم افکار

اندکی بعد از هر فکری

دردی همراهش

از ناحقیقت درونش

بر سرت می آید...

و چون معتادان دم ترک

به گوشه ای می افتی

و آرزو می کنی دوران ترک زودتر تمام شود...

می خواهی فقط از افکار خالی شوی

ولی آنها می آیند

و درد و زجری را برای ناحقیقتشان با خود می آورند

آنها می آیند و می روند

ولی درد ماندگار می ماند...

این جزای دیدن حقیقتی ست که باورش نمی کنی !!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:12  توسط بالدار سفید  | 
در کوچه های سرگردان بالای سرم

در ستاره های لرزان رو به رویم

در جستجوی بی پایانی از خود

در نگاه حقیقتی ساده

زمین به دورم می چرخد و من به دور او ...

و دردی سراغم را می گیرد

که نمی دانم از کجاست...

نمی دانم که می رسم به سرپناهی

یا تمام بارانش بر سرم باید ببارد...

پیش رویم اما

شاخک های تیز بوته های کنار

هنوز هم خار دارند

لمس شان می کنم...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:27  توسط بالدار سفید  | 
زندگی را به فروش

به نفسی که دریایش سیرابت نمی کند...

زندگی را ببین

با چشم هایی که در چیزی

به دنبال مفهوم نمی گردند...

زندگی را بساز

با سنگریزه هایی

که کسی به دنبالشان نمی گردد...

و عشق را

در لبخندی ساده از رهگذری دریاب...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:18  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM