حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
انسان با عشق...
ستاره با آسمانش نگاه می کند
من با چشمان تو...
خاطره از یاد من می رود
من. محو از ذهن تو...
سپیده. گل را می بوید
من. سپیده را...
صبح. طلوع می کند
و زمین را صدا می زند
بهار می آید و ما را می خواند...
نگاهم در آینه
تو را می بیند...
و زمین و آسمانم
یکی می شوند
و بهارم با پاییز...
اما شادم
چون شادی را
حلقه در چشمان تو می بینم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|