تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
دشت ها با بهار زنده می شوند

انسان با عشق...

ستاره با آسمانش نگاه می کند

من با چشمان تو...

خاطره از یاد من می رود

من. محو از ذهن تو...

سپیده. گل را می بوید

من. سپیده را...

صبح. طلوع می کند

و زمین را صدا می زند

بهار می آید و ما را می خواند...

نگاهم در آینه

تو را می بیند...

و زمین و آسمانم

یکی می شوند

و بهارم با پاییز...

اما شادم

چون شادی را

حلقه در چشمان تو می بینم...

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 15:32  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM