تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
صدا می تپد درون قلبم

و آشنایی اش

آرامم می کند...

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:8  توسط بالدار سفید  | 
دلم می خواد عاشق بشم...

نشناختن و عاشق شدن...

ساده بودن و ساده دیدن...

زیبایی واقعا چیه؟؟

چیزیه که نشناسمش ولی بهش اعتماد داشته باشم...

درسته یه پسرم و بالدار بودن برای فرشته هاست...

اما احساس بلندی می کنم...

من بالدار سفیدم... و می تونم پرواز کنم...

می تونم شنا کنم...

تازه حس طبیعی انسان بودن

بعد از قرن ها سکوت

به وجودم برگشته...

من کجا هستم؟

نمی دونم...

 

  نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:43  توسط بالدار سفید  | 
من نور می خوام. آسمون می خوام

دشت می خوام

من تو رو می خوام

اما در خواستنم اسارت نیست...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:30  توسط بالدار سفید  | 
یک جیغ... یک صدا

و بعد باز هم صدا

اینقدر که صداها توو هم گم شد...

تا جیغ ممتدی به فریاد این همهمه بیاد

جیغی که از درد خوشحالی

غم دل خالی می کرد...

تن های خسته دل

لب های وا

چشم های ناامیدی که سالهاست اشک توش جمع شده

اما ریخته نشده...

به دلش گفتن برقص. رقصید

به غمش گفتند برو. خندید

وسط اتاق قهقهه زد و غش کرد از درد...

دردی که سالها می اومد

و مجالی برای سرریز شدن نداشت

حالا خندید و پر زد و آزاد شد...

اما کاش بیشتر بود

رقص دسته جمعی...

نگاهش

نگاه پرامیدش وقتی که از در بیرون می رفت...

خالی شده بود

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:40  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM