حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
و آشنایی اش
آرامم می کند...
نشناختن و عاشق شدن...
ساده بودن و ساده دیدن...
زیبایی واقعا چیه؟؟
چیزیه که نشناسمش ولی بهش اعتماد داشته باشم...
درسته یه پسرم و بالدار بودن برای فرشته هاست...
اما احساس بلندی می کنم...
من بالدار سفیدم... و می تونم پرواز کنم...
می تونم شنا کنم...
تازه حس طبیعی انسان بودن
بعد از قرن ها سکوت
به وجودم برگشته...
من کجا هستم؟
نمی دونم...
دشت می خوام
من تو رو می خوام
اما در خواستنم اسارت نیست...
و بعد باز هم صدا
اینقدر که صداها توو هم گم شد...
تا جیغ ممتدی به فریاد این همهمه بیاد
جیغی که از درد خوشحالی
غم دل خالی می کرد...
تن های خسته دل
لب های وا
چشم های ناامیدی که سالهاست اشک توش جمع شده
اما ریخته نشده...
به دلش گفتن برقص. رقصید
به غمش گفتند برو. خندید
وسط اتاق قهقهه زد و غش کرد از درد...
دردی که سالها می اومد
و مجالی برای سرریز شدن نداشت
حالا خندید و پر زد و آزاد شد...
اما کاش بیشتر بود
رقص دسته جمعی...
نگاهش
نگاه پرامیدش وقتی که از در بیرون می رفت...
خالی شده بود
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|