حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
بی اینکه شناخته باشمت...
یه تصمیم درست اما تلخ...
تلخ نه برای اینکه بهت وابسته شدم.
برای اینکه دوباره وقتی یه نفر
به کمک احتیاج داره
من دست هام رو پشت خودم قایم کردم
تا مبادا دست دراز کنم و کاری کرده باشم...
احساس می کنم یه ترسو
می تونه این کار رو انجام بده...
باز هم از مفهوم خارج می شم
و نمی تونم ادامه رو بنویسم...
یه بار دیگه این درس رو دور زدم
بالاخره کی باید بهش تن بدم؟؟
انتخاب کنی ناراحت باشی یا شاد.
همیشه چیزی وجود داره که تو رو ناراحت کنه
اما آیا اون ها همیشگی هستند؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|