حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
در زندان را
نمی توان گشود...
چشمه ی اشک ها را
چرا...
با بازوان
نمی توان بر تن سفت این دیوار زد...
فکر را
می توان از آن گذر داد...
و اندیشه را
جای فرار از این سیاهی
به روشن کردن دلی داد...
و نفس ها را
صرف بیداد بر سر یاغیان
هدر نداد...
می توان خونین کرد پنجه ها را
از زمین گوشه ی اتاق...
و با دشنام زمین
مشت کوبید بر آن...
می توان ایستاد
و قلب ماجرا را پیدا کرد...
و چیزی را به مبارزه
نطلبید...
می توان هق هق زد
از درد تنهایی
درین چهار متری سنگی...
می توان آرام بود
و به روزن کوچک پنجره چشم بست...
می توان در امید
آمدن یاری بود...
تا او میله ها را
یک یک درآورد...
می توان روی تخت
اشک ریخت
و به واقعیت سر نرسیدن هیچ کس
فکر کرد...
می توان چشم ها را بست
و دیواری ندید...
می توان انکار کرد
هر چه از دل شنید...
اما من
نه امیدی دارم
نه انتظاری...
نه پنجه هایم را در خاک
فرو می برم
نه اشک هایم را
چشمه می سازم...
من
زندان را می پذیرم...
اما به آن
دل نمی بندم...
من را
نمی توان آزار داد
چون آرزویی ندارم
تا آن را از من گیرند...
دشت را
دوان دوان
مي چرخيدم
گل هاي سبز را
علف ناميدم
و قرمزها را
بوييدم
چه فرق ميان بود؟
نمي دانم
شايد آنها کوتاهتر بودند
و من,
نمي توانستم آنقدر خم شوم
درخت را
شاخه دار بلند
گفتم
من اما
نقاش اين دست
نبودم...
مرز دشت و جنگل
درخت ها نگهبان ايستاده بودند
خطي از افق سبز
کشيدم
تا انتهاي جنگل را بگويم
من اما
تمام دشت را
نخواستم
زندگي شايد
همين ها بود ديگر
و من بي خودانه
پي تو
دشت را مي جستم
من, اما
عشق را مي خواستم,
نديدمش,
شايد که تو را هم
و شايد که تنها تو را.
زندگي شايد
همين ها باشد که نوشتم
يا اندکي بيشتر,
با اسم هاي زيباتر
و جداتر از اينها.
و شايد تو
همين ها باشي که مي بينم
و شايد که
در روياي من.
زندگي شايد
لبخند مادر باشد
که شادي ام را ديده
زندگي شايد
همان ها باشد که در روياست
اما ناپيداست...
زندگي اما
در دل,
چون من,
با تو باشد که جان گيرد
و تو را که از روياهايم
بردارند
شايد که کابوسي بماند
شايد اما
هرگز
تويي نباشد
شايد اما
زندگي تنها
يک چيز و يک دل نباشد
پس چرا بايد بود؟
و عشق را
به کدام گل بخشيد؟
زندگي شايد
که اين اسم هاي زيبا را
نداشته باشد
زندگي شايد
صورت هاي بيشماري نباشد
که ما, مي بينيم
زندگي شايد
ساده تر از آن باشد
که در دل يک رهگذر
مي خوانيم
زندگي شايد
ديدن دل هاي رهگذران
از سر خويشتن نيست
زندگي شايد
ستايش يک ستاره
نباشد
زندگي شايد
دور باشد
شايد نزديک
زندگي شايد
ترکيب رنگ هايش
از اينها کمتر است
زندگي شايد
جستجوي نهفته اي نيست
که در پي آنيم
و در آخر,
زندگي رفته
اما او را
نجسته ايم
زندگي شايد
خالي باشد از هر معنايي,
شايد از هر دستي
و قلمي,
ساده تر باشد
زندگي شايد
واقعيتي نيست که در آن
به جدال بيافتيم
تا عده اي ديگر را
از خود جدا کنيم
زندگي شايد
يک مفهوم نيست
يک راه, شايد
يک لبخند
يا صدايي که تو را مي خواند
زندگي شايد
جستجوي بيهودهی بيش از اينها
نباشد
زندگي شايد
رازي نهفته ندارد
زندگي شايد
يک حضور باشد
نه يک فرجام
زندگي شايد
نه پايان
نه آغازي باشد
زندگي شايد
من و تو
در يک بوسه ي عشق
با هم, باشد...
فانگ گوان یعنی وارونه دیدن...
مرا به آنجا که می خواهم برسم
نزدیکتر می سازد...
دور از هم ...
اما با یاد یکدیگر...
زندگی باید کرد اما عاشق...
گلگون پر از احساس. سرخ...
اما چشم باید دوخت به افق...
به سیاهی ای که در راه است...
شاید اما با چشم ها آورد او را...
زندگی باید کرد ساده...
بی غم و بی غش...
اما با دل...
دلی پر از یاد تو...
پر از احساس تو...
که دیگر بی تفاوتی ست...
و صدای آواز خوش تو
در سراسر فضا می پیچد...
و سکوتم
برای شنیدن نغمه توست...
اندیشه ام به خلوص می رسد...
مرا از من بردار...
تا همان هم نباشم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|