حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
باید خود بود و خویشتن را دید...
باز هم ندایی به من می گوید
زندگی اکنون را رها کنم
و به احساسم پاسخ گویم...
باز هم می شنوم
به ندای دلت پاسخ گو...
من دلم می خواست
آنجا بودم که می خواستم...
دلم می خواست
دریا را بشکافم
و آنجا درس بخوانم که استادی باشد...
دلم می خواست
صدای قلبم اینچنین
نمناک نبود...
با توقف جستجو
انتظار را می کشیم...
و به سکوت نیایش مندی می رسیم
که در درون ماست...
و امید تازه ای را می یابیم
که به هیچ چیز بسته نیست...
و نگاهی را تجربه می کنیم
که دردمندی را با خوشی یکی می داند...
و پیرامونی که پیش از این به دورش می چرخیدیم
هر لحظه طوافمان می کند...
و به قدرتی می رسیم
که دیگر لازم نیست...
و با زندگی می رقصیم
که زندگی را قیمت این نیست که سرسختی بگیریم...
و پیشواز هر بستری
آماده ایستاده ایم...
لب هایم دور...
قلبم از دلی دیگر راه دارد...
هر کس از اینجا
سوی کاشانه ای دیگر...
نفس هایم
خاموش...
ذوق تو ماند بر روحم...
و آواز تو را
می دهم از خود بیرون...
من
نگاهت می کنم...
تو
گلی به من می دهی...
از دور
می بویمش...
تو
آن را می بوسی...
حلقه ی گلبرگ هایش را
در دست می چرخانی...
من
چرخش لطیف دستت را
می بینم...
رنگ دستت از سرخی گل
زیباتر است...
محو شکوه زیبایی این گل...
مست...
تو
نگاهم را می شکنی
و به تصویر ذهنم
پاسخ می گویی...
قرمزی گل
رنگ می بازد...
ما می خندیم...
اشک در چشمم
جاری ست...
چشم های تو
شکوهی را که می خواهم
می گوید...
تو
شوق پرواز داری...
من
بال می گشایم...
دست هایت را می گیرم
تو پروازم می دهی...
که تو آن را باور نداری...
و باز وقتی
رویای عشق رو در روی مان می آید تا لمسش کنیم
بیهوده می پرسیم که عشق کجاست؟؟؟
و بی آنکه هرگز بدانیم از چه چیزی گذشته ایم
به سفر جستجوی عشقمان ادامه می دهیم...
و باز از این گردش طولانی
با خود می گوییم که عشق هرگز مرا نخواست...
و باز هم سایه تاریک امید را
حاشور می زنیم
و مظلومانه کابوس مان را مرور می کنیم...
بی آنکه بدانیم
عشق در یک قدمی ماست...
زمان "رسیدن" است...
و دیدن برق چشم های یکدیگر
از مردمک چشم هایمان...
At night, When I think of you,
I believe in your dream,
and I feel sure that your eyes stay in my mind, forever.
Say everything that you want.
Just, talk to me.
I need to hear your sound...
زندگي
لطافت تجربهايست از لمس يک نوازش...
و يک تجربه سرخ
در گونههايمان, از خجالت عشق...
زندگي
گفتن عشق,
بي هيچ کلاميست...
و رستن از ديوارهاييست
که خود ساختهايم
و پرواز, از حصارهايي که
به دور خود بستهايم
زندگي
ديدن دنياي ديگري پشت چشمهاست
زندگي
ديدنهاي متفاوت هر چشم است
زندگي با هم ديدن است
هرکس اما, از نگاههاي خود...
و کاش ميدانستيم
که زندگي, پيروزي و شکست ندارد...
کاش ميدانستيم
که زندگي, حياطي ندارد
تا به دور آن نرده بکشيم و حياتمان را
از حياتهاي ديگر
جدا کنيم...
زندگي
اميد به ناشناختهايست
که در جستجوي عشق,
در سر راه خويش مي يابيم...
یعنی بدون اینکه به چیزی فکر کنی
لبخند بزنی...
و دیگر هیچ.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|