تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
یک بار هم که شده

باید خود بود و خویشتن را دید...

باز هم ندایی به من می گوید

زندگی اکنون را رها کنم

و به احساسم پاسخ گویم...

باز هم می شنوم

به ندای دلت پاسخ گو...

من دلم می خواست

آنجا بودم که می خواستم...

دلم می خواست

دریا را بشکافم

و آنجا درس بخوانم که استادی باشد...

دلم می خواست

صدای قلبم اینچنین

نمناک نبود... 

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:15  توسط بالدار سفید  | 

با توقف جستجو

انتظار را می کشیم...

و به سکوت نیایش مندی می رسیم

که در درون ماست...

و امید تازه ای را می یابیم

که به هیچ چیز بسته نیست...

و نگاهی را تجربه می کنیم

که دردمندی را با خوشی یکی می داند...

و پیرامونی که پیش از این به دورش می چرخیدیم

هر لحظه طوافمان می کند...

و به قدرتی می رسیم

که دیگر لازم نیست...

و با زندگی می رقصیم

که زندگی را قیمت این نیست که سرسختی بگیریم...

و پیشواز هر بستری

آماده ایستاده ایم...

                                                            

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:0  توسط بالدار سفید  | 
چشم هایم از من رخت بسته اند...

لب هایم دور...

قلبم از دلی دیگر راه دارد...

هر کس از اینجا

سوی کاشانه ای دیگر...

 نفس هایم

خاموش...

ذوق تو ماند بر روحم...

و آواز تو را

می دهم از خود بیرون...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:1  توسط بالدار سفید  | 

من

نگاهت می کنم...

تو

گلی به من می دهی...

 

از دور

می بویمش...

تو

آن را می بوسی...

 

حلقه ی گلبرگ هایش را

در دست می چرخانی...

من

چرخش لطیف دستت را

می بینم...

 

رنگ دستت از سرخی گل

زیباتر است...

محو شکوه زیبایی این گل...

مست...

 

تو

نگاهم را می شکنی

و به تصویر ذهنم

پاسخ می گویی...

 

قرمزی گل

رنگ می بازد...

ما می خندیم...

 

اشک در چشمم

جاری ست...

 

چشم های تو

شکوهی را که می خواهم

می گوید...

 

تو

شوق پرواز داری...

من

بال می گشایم...

 

دست هایت را می گیرم

تو پروازم می دهی...

 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:34  توسط بالدار سفید  | 
همیشه عشق از همان جایی می آید

که تو آن را باور نداری...

و باز وقتی

رویای عشق رو در روی مان می آید تا لمسش کنیم

بیهوده می پرسیم که عشق کجاست؟؟؟ 

و بی آنکه هرگز بدانیم از چه چیزی گذشته ایم

به سفر جستجوی عشقمان ادامه می دهیم...

و باز از این گردش طولانی

با خود می گوییم که عشق هرگز مرا نخواست...

و باز هم سایه تاریک امید را

حاشور می زنیم

و مظلومانه کابوس مان را مرور می کنیم...

بی آنکه بدانیم

عشق در یک قدمی ماست...

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:35  توسط بالدار سفید  | 
"انتظاری" دیگر نیست...

زمان "رسیدن" است...

 و دیدن برق چشم های یکدیگر

از مردمک چشم هایمان...

  نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 20:35  توسط بالدار سفید  | 

At night, When I think of you,

I believe in your dream,

and I feel sure that your eyes stay in my mind, forever.

 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 13:34  توسط بالدار سفید  | 

Say everything that you want.

Just, talk to me.

I need to hear your sound...

  نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:28  توسط بالدار سفید  | 

زندگي

لطافت تجربه­اي­ست از لمس يک نوازش...

و يک تجربه سرخ

در گونه­هايمان, از خجالت عشق...

 

زندگي

گفتن عشق,

بي ­هيچ کلامي­ست...

و رستن از ديوارهايي­ست

که خود ساخته­ايم

و پرواز, از حصارهايي که

به دور خود بسته­ايم

 

زندگي

ديدن دنياي ديگري پشت چشم­هاست

زندگي

ديدن­هاي متفاوت هر چشم است

 

زندگي با هم ديدن است

هرکس اما, از نگاه­هاي خود...

 

و کاش مي­دانستيم

که زندگي, پيروزي و شکست ندارد...

 

کاش مي­دانستيم

که زندگي, حياطي ندارد

تا به دور آن نرده بکشيم و حياتمان را

از حيات­هاي ديگر

جدا کنيم...

 

زندگي

اميد به ناشناخته­اي­ست

که در جستجوي عشق,

در سر راه خويش مي يابيم...

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:44  توسط بالدار سفید  | 
عاشق بودن

یعنی بدون اینکه به چیزی فکر کنی

لبخند بزنی...

و دیگر هیچ.

  نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:12  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM