حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
به مملو رنگ ها، صداها، هیاهو ها...
به رنگ ها می نگریم، به صدای این زندگی...
و در این هیاهو،
گویی گم می شویم...
به زندگی آمده ایم،
اما دیگر نه می دانیم از کجاییم نه به کجاییم...
صداهای پی در پی ای که از کناری می گذرند...
چشم هایت را که ببندی...
همه چیز می چرخند...
در تحولی عمیق...
به نهایت خود می رسیم...
شاید نزدیکتر...
صدایی تو را فریاد می خواند...
قلب ها در درد اند... که چرا دل همدیگر را می شکنند؟؟؟
قلبی هم از سنگ...
صدایی تو را می خواند...
بالدار سفیدت...
دستی به سویت روانه...
از نزدیکتر از قلبت...
بشنو...
بشنو...
بشنو او را...
موهایمان را به امتداد خود می کشاند...
بر بالای قله...
و من آرام ایستاده ام...
تو اما در طلاپوش بنفشی
بر روی هوا راه می روی...
گویی سبک تر از باد...
کوه خاموش است...
و من گفتارم را
در سکوت می گویم...
لبخند می زنی...
چیزی ما را نمی هراساند...
آرام...
دستت را سوی دستم دراز می کنی...
و دست از پا درازتر کاری نمی تونستم بکنم
تازه فهمیدم وقتی عزیزترین نفر زندگی ات که ناراحت باشه و نتونی کاری براش انجام بدی
چقدر سخته... چقدر سخته...
منو ببخش اگه وقتی ناراحت بودم... ناراحتت کردم...
دیگه هیچ وقت ناراحتت نمی کنم...
دیگه هیچ وقت غمی رو بهت نمی دم که نتونی کاریش کنی..
تا دلت لطیف شود...
و صبرت زیاد...
نمی دونستم چرا. فقط می دونستم که دلم می خواست همیشه پیشم باشه...
حالا یه روزه که دادی ش به من...
دیگه اون احساس خاص و عجیب رو بهش نداشتم.
تازه فهمیده بودم که چرا نسبت به اینکه اون کنارم باشه جس خوبی داشتم...
چون تو همیشه کنارش بودی...
تازه فهمیده بودم که چقدر دلم می خواد همیشه کنارم باشی...
The Shade of Willows,
The blooms of Flowers,
A place to rest my head.
تلاش های آگاهانه یا نا آگاهانه
در سایه افکندن بر او...
اما حتی اگر
تمام دنیا هم آن را کتمان کنند
خدا جاودانه ست...
و فراموش نمی کند ما را...
جامعه ای رو می بینم که
نعره می کشه از درد...
مردمی که به ستوه آمدند...
دست هایی که رو به بالا ازت می پرسند
چرا ؟؟؟
نفرین ها و سیاهی هایی که
بعضی ها جمع می کنند...
چشم های خسته دلی که
عدالت می خواهند...
بهت احتیاج دارم...
دارم ...
کمکم کن...
دستم رو بگیر ...
و برام بنویس...
هیچ وقت نمی گم چه جوری...
اما... آرزو می کردم...
با هم برخیزیم...
بهترین غذای زندگیم بود...
گل باقالی ای که بهم هدیه دادی
بهترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم
از بهترینم...
بیا همه ی زندگی
ازین آبگوشت های بی ریایی بخوریم
که توش قاشقامون رو به لب های دیگری می رسوندیم...
خوشحال... فارغ از همه چیز...
باز هم خروش ابر
سایه ها را می پراکند...
اما با نشستن باد
ابرها خود سایه می افکنند...
خورشید اما
به هیچ کدام نظری نمی اندازد...
تنها ایستاده است در آسمان...
نور می افشاند...
از تار تنیده شده بر دورم
به تاریکی و تنگی و تنهایی زندانم
به وجود کرمی شکلم...
نزدیک ست که بال گشایم
پروانه ای که آسمان را رنگین می بیند...
آزادی و عشق
آسمان رنگین است
پروانه ها به انتظار پروانه های تازه از بند رها شده...
خیلی نزدیک...
می تونم صدای نزدیک شدنش رو توی سرم بشنوم...
چطور می تونم اینجوری باشم؟؟؟
چطور می تونم کاری انجام ندم؟؟؟
نزدیکه...
اما به کی می تونم بگم؟
چی می تونم بگم؟
نه... موضوع این نیست...
فقط باید بتونم کاری که باید انجام بدم رو انجام بدم.
ازت نقاشی می کردم تا نقش صورتت جاودان بمونه...
اگر خطاط بودم
اسمت رو اونقدر می نوشتم تا دفتر زندگی ام پر بشه از طرح تو...
اگر آسمون بودم
ستاره ها رو برات می چیدم...
اگر باد بودم
صدای اسم تو رو می پیچوندم توو جنگلا...
اگر دریا بودم
قطره آبی می شدم تا لب هات رو لمس کنم...
اما
هیچ کدوم از اینها نیستم...
نقاش نیستم...
اما صورت تو رو در دلم بر سنگ می نگارم...
خطاط نیستم...
اما اسم تو رو توو سرنوشتم می نویسم...
آسمون نیستم...
اما با چشم هام بیدار می مونم تا تو آروم بگیری...
دریا نیستم...
اما اشک می شم برای تو...
باد نیستم...
اما اسم تو رو که فریاد می زنم...
شانه هایت برای آغوش من...
و لب ها و گونه هایت برای لب ها و گونه های من...
زیبایی ات. لطافتت
تکیه بر بازوی من...
سینه ستبر بر آسمان
سر بر روی شانه های یکدیگر گذاریم...
می خواهم مال من باشی... می خواهم مال تو باشم...
خواب بود
كه ديده بودم رفتي....
باد بود
كه شنيده بودم برگشتي ....
تو اصلاً
نرفته بودي كه باز گردي .....
لذت يافتن تو
به لطافت بوسه اي بر نسيم بود.....
حالا مسرور بودم
از اينكه مالكي دارم و مالك من، تو هستي....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|