حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد |
از تار تنیده شده بر دورم
به تاریکی و تنگی و تنهایی زندانم
به وجود کرمی شکلم...
نزدیک ست که بال گشایم
پروانه ای که آسمان را رنگین می بیند...
آزادی و عشق
آسمان رنگین است
پروانه ها به انتظار پروانه های تازه از بند رها شده...
خیلی نزدیک...
می تونم صدای نزدیک شدنش رو توی سرم بشنوم...
چطور می تونم اینجوری باشم؟؟؟
چطور می تونم کاری انجام ندم؟؟؟
نزدیکه...
اما به کی می تونم بگم؟
چی می تونم بگم؟
نه... موضوع این نیست...
فقط باید بتونم کاری که باید انجام بدم رو انجام بدم.
ازت نقاشی می کردم تا نقش صورتت جاودان بمونه...
اگر خطاط بودم
اسمت رو اونقدر می نوشتم تا دفتر زندگی ام پر بشه از طرح تو...
اگر آسمون بودم
ستاره ها رو برات می چیدم...
اگر باد بودم
صدای اسم تو رو می پیچوندم توو جنگلا...
اگر دریا بودم
قطره آبی می شدم تا لب هات رو لمس کنم...
اما
هیچ کدوم از اینها نیستم...
نقاش نیستم...
اما صورت تو رو در دلم بر سنگ می نگارم...
خطاط نیستم...
اما اسم تو رو توو سرنوشتم می نویسم...
آسمون نیستم...
اما با چشم هام بیدار می مونم تا تو آروم بگیری...
دریا نیستم...
اما اشک می شم برای تو...
باد نیستم...
اما اسم تو رو که فریاد می زنم...
شانه هایت برای آغوش من...
و لب ها و گونه هایت برای لب ها و گونه های من...
زیبایی ات. لطافتت
تکیه بر بازوی من...
سینه ستبر بر آسمان
سر بر روی شانه های یکدیگر گذاریم...
می خواهم مال من باشی... می خواهم مال تو باشم...
خواب بود
كه ديده بودم رفتي....
باد بود
كه شنيده بودم برگشتي ....
تو اصلاً
نرفته بودي كه باز گردي .....
لذت يافتن تو
به لطافت بوسه اي بر نسيم بود.....
حالا مسرور بودم
از اينكه مالكي دارم و مالك من، تو هستي....
تا بوی خوش دهد...
نور دادی
تا رنگ گیرد رنگارنگ...
اما هنوز چیزی کم داشت...
رعنا و زیبا
با قامت سرخ و سبزش
اما دلی نداشت تا هدیه اش دهد...
پس عشق دادی
تا جان گیرد...
و آن را در دستانش گذارد
تا به تو بخشد...
موشک های کاغذی که به سوی هم
پرتاب می کردیم...
و خط خطی کردن های دفترمان...
و خوشی هایی که از کنار هم ماندن ها
به یادگار می گذاشتیم...
اما می هراسم
نکند دیگر دلمان آنقدر صاف نباشد...
نکند از کاغذ های سفید
خنجرهایی بر دل هم سازیم...
قلبی هست که هر روز تازه می شود از عشق...
دست ها را بهم فشرد یا به آغوش کشید
یا نگاهی که از دور باشد...
صدایی هست که از یاد نرود
حتی در دوردست ها...
از آن سو
تو را می نگرد...
برف می بارد...
پرنده
سفید می شود...
اما نوک به پنجره نمی کوبد...
با امید به گرمای آن سو
لبخند بر لب دارد...
و با آوازی آرام
از روز بازگشت می خواند...
بازگشت به بهاری که
گرمای وجود می بخشد
و سبزی را به دل می نشاند...
از دو سوی سرما و گرما
به یکدیگر نگاه می کنید
اما هر دو نگاهتان
معصومانه...
برف می بارد...
اما رویای سرخش
جان تازه می دهد
صورتش
گلگون از عشق...
پنجره را بگشا...
دنیا را می نگرد...
نفرت را بیرون می کند و می کوشد که همه موجودات را درک کند
و یاری شان کند...
در چنین مسیری
هر روز کاستی ها را می بیند و هر روز پرسش ها را می بیند...
پرسش هایی که سخت تر از قبل پاسخ می یابند...
هر روز به جلو می رود و بیشتر می گیرد و بیشتر می فهمد...
اما تا کجا؟؟؟
سنگینی می کند و همواره باید به نیمه خالی وجودش بشتابد...
سوال ها را می یابد و جواب هایی برای سوال های گذشته اش...
می اندیشد که این به جلو حرکت کردن است...
اما جز این است که به عقب می رود ؟
روشن بینان بزرگ چنین وهمی را می بینند و در اندیشه یاری به این ها...
هر کدام به طریقی به پایین می آیند تا تهی بودن یا خالی بودن را بیاموزند...
اندیشه در عمق فرو رفته است...
قلب تاریک است و فقط سخن های زیبا را دوست می دارد...
می اندیشد که آنها را درک کرده است
اما اندیشه اش نشان از آن است که جز بر لب چیزی نیست...
کجا رفت عمق ؟ کجا رفت آن وجود حقیقی که باید باشد ؟
اشتباه می کنم ؟ پس چرا تغییری رخ نداد در وجود ؟
می دونم کوچکم...
و درکم از فا شاید خیلی پایین...
اما استاد
اون آدم خوبیه مگه نه؟
نجاتش بده...
می دونم انتخاب با خود موجودات هست...
می دونم اگه اون نخواد کسی نمی تونه بهش کمک کنه...
مثل خیلی های دیگه شبیه اون...
ولی اون ها شاید خوب باشن یا واقعا بخوان خوب باشن...
می تونی نجاتش بدی؟؟؟
می دونم استاد هر کاری که لازم می بینه انجام بده رو انجام میده...
اما سطح فای من اونقدر نیست که ببینم نجاتشون می دی یا نه؟
استاد...
که دردی عظیم برایم در طول مسیر در نظر گرفته شده...
یا آنقدر کوچک
که چنین دردی را تحمل کردن برایم اینچنین سخت است...
هر چند هر چه باشد تفاوتی نمی کند
چون در عظمت استاد
غرق می شوم
و « نمی دانم کیستم » از یادم هم می رود...
شاید فقط یک زندگی به نظر برسه...
اما در خودش دنیایی رو داره...
پس ارزش اینو داره که
کمی بیشتر صبر کرد
و دنیاهای بیشتری رو نجات داد...
و هر کاری که خواستی
با من انجام دادی...
پس چیزی رو خواستی که بدست بیاری
تسخیر کردن من...
و من بهت می گم
که باید چیزی رو از دست بدی...
چون این قانونه...
و بهت می گم که هر چقدر بیشتر سعی کنی منو اسیر نگه داری
سریع تر بر تو پیروز می شم...
چون دیگه دارم می بینمت...
و حالا می فهمم اون رنگ سیاهی که توی آینه رو صورتم بود چیه
تو سیاهی و من بدون تو سفیدم...
حالا من سفیدم...
با صدای غمناکشان...
در سر می پیچند
و چشم به افق بسته می شود...
شکل های حقیقی پیش رویت
و فریاد ناگهانی ای که نمی دانی از کجا سر زد...
محاصره در هجوم افکار
اندکی بعد از هر فکری
دردی همراهش
از ناحقیقت درونش
بر سرت می آید...
و چون معتادان دم ترک
به گوشه ای می افتی
و آرزو می کنی دوران ترک زودتر تمام شود...
می خواهی فقط از افکار خالی شوی
ولی آنها می آیند
و درد و زجری را برای ناحقیقتشان با خود می آورند
آنها می آیند و می روند
ولی درد ماندگار می ماند...
این جزای دیدن حقیقتی ست که باورش نمی کنی !!!
در ستاره های لرزان رو به رویم
در جستجوی بی پایانی از خود
در نگاه حقیقتی ساده
زمین به دورم می چرخد و من به دور او ...
و دردی سراغم را می گیرد
که نمی دانم از کجاست...
نمی دانم که می رسم به سرپناهی
یا تمام بارانش بر سرم باید ببارد...
پیش رویم اما
شاخک های تیز بوته های کنار
هنوز هم خار دارند
لمس شان می کنم...
به نفسی که دریایش سیرابت نمی کند...
زندگی را ببین
با چشم هایی که در چیزی
به دنبال مفهوم نمی گردند...
زندگی را بساز
با سنگریزه هایی
که کسی به دنبالشان نمی گردد...
و عشق را
در لبخندی ساده از رهگذری دریاب...
شاید کمتر از لبخند یک کودک نباشد
گرچه درد دارد
و دل را به خون می اندازد...
اما باز هم باید راند
و زندگی را از نو ساخت...
درد دارد
اما با لبخندم همراه است...
If you realize there is nothing lacking,
the whole world belongs to you.
به کدامین سو شتابم؟
صدای پیچش ابرهای عشق را
در کدام زمین بجویم؟
گلستان آرزو را چیدم
با کدام گل
دشتم را سبز بنگارم؟
آسمانم
صدایش آبی ست
و طلوعش پر امید...
و سرزمینم
به نقش تو جان داد به دل...
و لبانت نفس بود که داد به جان...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|