تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
احساسم به قفسی ست

از تار تنیده شده بر دورم

به تاریکی و تنگی و تنهایی زندانم

به وجود کرمی شکلم...

نزدیک ست که بال گشایم

پروانه ای که آسمان را رنگین می بیند...

آزادی و عشق

آسمان رنگین است

پروانه ها به انتظار پروانه های تازه از بند رها شده...

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:8  توسط بالدار سفید  | 
نزدیکه... نزدیکه...

خیلی نزدیک...

می تونم صدای نزدیک شدنش رو توی سرم بشنوم...

چطور می تونم اینجوری باشم؟؟؟

چطور می تونم کاری انجام ندم؟؟؟

نزدیکه...

اما به کی می تونم بگم؟

چی می تونم بگم؟

نه... موضوع این نیست...

فقط باید بتونم کاری که باید انجام بدم رو  انجام بدم.

 

 

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:29  توسط بالدار سفید  | 
اگر نقاش ماهری بودم

ازت نقاشی می کردم تا نقش صورتت جاودان بمونه...

اگر خطاط بودم

اسمت رو اونقدر می نوشتم تا دفتر زندگی ام پر بشه از طرح تو...

اگر آسمون بودم

ستاره ها رو برات می چیدم...

اگر باد بودم

صدای اسم تو رو می پیچوندم توو جنگلا...

اگر دریا بودم

قطره آبی می شدم تا لب هات رو لمس کنم...

اما

هیچ کدوم از اینها نیستم...

نقاش نیستم...

اما صورت تو رو در دلم بر سنگ می نگارم...

خطاط نیستم...

اما اسم تو رو توو سرنوشتم می نویسم...

آسمون نیستم...

اما با چشم هام بیدار می مونم تا تو آروم بگیری...

دریا نیستم...

اما اشک می شم برای تو...

باد نیستم...

 اما اسم تو رو که فریاد می زنم...

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:20  توسط بالدار سفید  | 
می خواهم در کنار هم باشیم...

شانه هایت برای آغوش من...

و لب ها و گونه هایت برای لب ها و گونه های من...

زیبایی ات. لطافتت

تکیه بر بازوی من...

سینه ستبر بر آسمان

سر بر روی شانه های یکدیگر گذاریم...

می خواهم مال من باشی... می خواهم مال تو باشم...

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط بالدار سفید  | 

خواب بود

 

كه ديده بودم رفتي....

 

باد بود

 

كه شنيده بودم برگشتي ....

 

تو اصلاً

 

نرفته بودي كه باز گردي .....

 

لذت يافتن تو

 

به لطافت بوسه اي بر نسيم بود.....

 

حالا مسرور بودم         

 

از اينكه مالكي دارم و مالك من،‌ تو هستي....

 

  

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:14  توسط بالدار سفید  | 
گل را عطر دادی

تا بوی خوش دهد...

نور دادی

تا رنگ گیرد رنگارنگ...

اما هنوز چیزی کم داشت...

رعنا و زیبا

با قامت سرخ و سبزش

اما دلی نداشت تا هدیه اش دهد...

پس عشق دادی

تا جان گیرد...

و آن را در دستانش گذارد

تا به تو بخشد...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط بالدار سفید  | 
چه خوش بود کودکی مان...

موشک های کاغذی که به سوی هم

پرتاب می کردیم...

و خط خطی کردن های دفترمان...

و خوشی هایی که از کنار هم ماندن ها

به یادگار می گذاشتیم...

اما می هراسم

نکند دیگر دلمان آنقدر صاف نباشد...

نکند از کاغذ های سفید

خنجرهایی بر دل هم سازیم...

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط بالدار سفید  | 
بازگشت باشد یا نباشد...

قلبی هست که هر روز تازه می شود از عشق...

دست ها را بهم فشرد یا به آغوش کشید

یا نگاهی که از دور باشد...

صدایی هست که از یاد نرود

حتی در دوردست ها...

 

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:58  توسط بالدار سفید  | 
پرنده ای رو به پنجره...

از آن سو

تو را می نگرد...

 

برف می بارد...

پرنده

سفید می شود...

اما نوک به پنجره نمی کوبد...

 

با امید به گرمای آن سو

لبخند بر لب دارد...

و با آوازی آرام

 از روز بازگشت می خواند...

بازگشت به بهاری که

گرمای وجود می بخشد

و سبزی را به دل می نشاند...

 

از دو سوی سرما و گرما

به یکدیگر نگاه می کنید

اما هر دو نگاهتان

معصومانه...

 

برف می بارد...

اما رویای سرخش

جان تازه می دهد

صورتش

گلگون از عشق...

پنجره را بگشا...

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:16  توسط بالدار سفید  | 
شخصی خیرخواه با قلبی از شفقت و مهربانی

دنیا را می نگرد...

نفرت را بیرون می کند و می کوشد که همه موجودات را درک کند

و یاری شان کند...

در چنین مسیری

هر روز کاستی ها را می بیند و هر روز پرسش ها را می بیند...

پرسش هایی که سخت تر از قبل پاسخ می یابند...

هر روز به جلو می رود و بیشتر می گیرد و بیشتر می فهمد...

اما تا کجا؟؟؟

سنگینی می کند و همواره باید به نیمه خالی وجودش بشتابد...

سوال ها را می یابد و جواب هایی برای سوال های گذشته اش...

می اندیشد که این به جلو حرکت کردن است...

اما جز این است که به عقب می رود ؟

روشن بینان بزرگ چنین وهمی را می بینند و در اندیشه یاری به این ها...

هر کدام به طریقی به پایین می آیند تا تهی بودن یا خالی بودن را بیاموزند...

اندیشه در عمق فرو رفته است...

قلب تاریک است و فقط سخن های زیبا را دوست می دارد...

می اندیشد که آنها را درک کرده است

اما اندیشه اش نشان از آن است که جز بر لب چیزی نیست...

کجا رفت عمق ؟ کجا رفت آن وجود حقیقی که باید باشد ؟

اشتباه می کنم ؟ پس چرا تغییری رخ نداد در وجود ؟

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 22:23  توسط بالدار سفید  | 
استاد...

می دونم کوچکم...

و درکم از فا شاید خیلی پایین...

اما استاد

اون آدم خوبیه مگه نه؟

نجاتش بده...

می دونم انتخاب با خود موجودات هست...

می دونم اگه اون نخواد کسی نمی تونه بهش کمک کنه...

مثل خیلی های دیگه شبیه اون...

ولی اون ها شاید خوب باشن یا واقعا بخوان خوب باشن...

می تونی نجاتش بدی؟؟؟

می دونم استاد هر کاری که لازم می بینه انجام بده رو انجام میده...

اما سطح فای من اونقدر نیست که ببینم نجاتشون می دی یا نه؟

استاد...

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:3  توسط بالدار سفید  | 
نمی دونم من آنقدر عظیم هستم

که دردی عظیم برایم در طول مسیر در نظر گرفته شده...

یا آنقدر کوچک

که چنین دردی را تحمل کردن برایم اینچنین سخت است...

هر چند هر چه باشد تفاوتی نمی کند

چون در عظمت استاد

غرق می شوم

و « نمی دانم کیستم » از یادم هم می رود...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:45  توسط بالدار سفید  | 
زندگی یک انسان

شاید فقط یک زندگی به نظر برسه...

اما در خودش دنیایی رو داره...

پس ارزش اینو داره که

کمی بیشتر صبر کرد

و دنیاهای بیشتری رو نجات داد...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:26  توسط بالدار سفید  | 
تو تسخیرم کردی

و هر کاری که خواستی

با من انجام دادی...

پس چیزی رو خواستی که بدست بیاری

تسخیر کردن من...

و من بهت می گم

که باید چیزی رو از دست بدی...

چون این قانونه...

و بهت می گم که هر چقدر بیشتر سعی کنی منو اسیر نگه داری

سریع تر بر تو پیروز می شم...

چون دیگه دارم می بینمت...

و حالا می فهمم اون رنگ سیاهی که توی آینه رو صورتم بود چیه

تو سیاهی و من بدون تو سفیدم...

حالا من سفیدم...

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:9  توسط بالدار سفید  | 
همه شان با شکل دردناکشان

با صدای غمناکشان...

در سر می پیچند

و چشم به افق بسته می شود...

شکل های حقیقی پیش رویت

و فریاد ناگهانی ای که نمی دانی از کجا سر زد...

محاصره در هجوم افکار

اندکی بعد از هر فکری

دردی همراهش

از ناحقیقت درونش

بر سرت می آید...

و چون معتادان دم ترک

به گوشه ای می افتی

و آرزو می کنی دوران ترک زودتر تمام شود...

می خواهی فقط از افکار خالی شوی

ولی آنها می آیند

و درد و زجری را برای ناحقیقتشان با خود می آورند

آنها می آیند و می روند

ولی درد ماندگار می ماند...

این جزای دیدن حقیقتی ست که باورش نمی کنی !!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:12  توسط بالدار سفید  | 
در کوچه های سرگردان بالای سرم

در ستاره های لرزان رو به رویم

در جستجوی بی پایانی از خود

در نگاه حقیقتی ساده

زمین به دورم می چرخد و من به دور او ...

و دردی سراغم را می گیرد

که نمی دانم از کجاست...

نمی دانم که می رسم به سرپناهی

یا تمام بارانش بر سرم باید ببارد...

پیش رویم اما

شاخک های تیز بوته های کنار

هنوز هم خار دارند

لمس شان می کنم...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:27  توسط بالدار سفید  | 
زندگی را به فروش

به نفسی که دریایش سیرابت نمی کند...

زندگی را ببین

با چشم هایی که در چیزی

به دنبال مفهوم نمی گردند...

زندگی را بساز

با سنگریزه هایی

که کسی به دنبالشان نمی گردد...

و عشق را

در لبخندی ساده از رهگذری دریاب...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:18  توسط بالدار سفید  | 
لطافت یک پذیرش

شاید کمتر از لبخند یک کودک نباشد

گرچه درد دارد

و دل را به خون می اندازد...

اما باز هم باید راند

و زندگی را از نو ساخت...

درد دارد

اما با لبخندم همراه است...

 

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 20:42  توسط بالدار سفید  | 

If you realize there is nothing lacking,

the whole world belongs to you.

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:0  توسط بالدار سفید  | 
دشت های آزادی را

به کدامین سو شتابم؟

صدای پیچش ابرهای عشق را

در کدام زمین بجویم؟

گلستان آرزو را چیدم

با کدام گل

دشتم را سبز بنگارم؟

آسمانم

صدایش آبی ست

و طلوعش پر امید...

و سرزمینم

به نقش تو جان داد به دل...

و لبانت نفس بود که داد به جان...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM