تبليغاتX
رقص پرواز من
 
حقیقت را در گلی در دستان تو یافتم, در همان تپش های گرمی که به گلبرگ جان می داد
 
به زندگی می آییم...

به مملو رنگ ها، صداها، هیاهو ها...

به رنگ ها می نگریم، به صدای این زندگی...

و در این هیاهو،

گویی گم می شویم...

به زندگی آمده ایم،

اما دیگر نه می دانیم از کجاییم نه به کجاییم...


  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:45  توسط بالدار سفید  | 
هجواهای بی معنا...

صداهای پی در پی ای که از کناری می گذرند...

چشم هایت را که ببندی...

همه چیز می چرخند...

در تحولی عمیق...

به نهایت خود می رسیم...

  نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:57  توسط بالدار سفید  | 
صدایی تو را ندا می دهد...

شاید نزدیکتر...

صدایی تو را فریاد می خواند...

قلب ها در درد اند... که چرا دل همدیگر را می شکنند؟؟؟

قلبی هم از سنگ...


صدایی تو را می خواند...

بالدار سفیدت...

دستی به سویت روانه...

از نزدیکتر از قلبت...

بشنو...

بشنو...

بشنو او را...


  نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7:48  توسط بالدار سفید  | 
باد سوار بر کوه

موهایمان را به امتداد خود می کشاند...

بر بالای قله...

و من آرام ایستاده ام...

تو اما در طلاپوش بنفشی

بر روی هوا راه می روی...

گویی سبک تر از باد...

کوه خاموش است...

و من گفتارم را

در سکوت می گویم...

لبخند می زنی...

چیزی ما را نمی هراساند...

آرام...

دستت را سوی دستم دراز می کنی...

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:23  توسط بالدار سفید  | 
وقتی احساس درد و رنجت رو امشب حس کردم

و دست از پا درازتر کاری نمی تونستم بکنم

تازه فهمیدم وقتی عزیزترین نفر زندگی ات که ناراحت باشه و نتونی کاری براش انجام بدی

چقدر سخته... چقدر سخته...

منو ببخش اگه وقتی ناراحت بودم... ناراحتت کردم...

دیگه هیچ وقت ناراحتت نمی کنم...

دیگه هیچ وقت غمی رو بهت نمی دم که نتونی کاریش کنی..


  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط بالدار سفید  | 
حقیقت را دریاب...

تا دلت لطیف شود...

و صبرت زیاد...

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:40  توسط بالدار سفید  | 
گوشی موبایلت همیشه بهم احساس عجیبی می داد

نمی دونستم چرا. فقط می دونستم که دلم می خواست همیشه پیشم باشه...

حالا یه روزه که دادی ش به من...

دیگه اون احساس خاص و عجیب رو بهش نداشتم.

تازه فهمیده بودم که چرا نسبت به اینکه اون کنارم باشه جس خوبی داشتم...

چون تو همیشه کنارش بودی...

تازه فهمیده بودم که چقدر دلم می خواد همیشه کنارم باشی...

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:28  توسط بالدار سفید  | 

The Shade of Willows,
The blooms of Flowers,
A place to rest my head.

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:53  توسط بالدار سفید  | 
چیزی جای حقیقت را نمی گیرد

تلاش های آگاهانه یا نا آگاهانه

در سایه افکندن بر او...

اما حتی اگر

تمام دنیا هم آن را کتمان کنند

خدا جاودانه ست...

و فراموش نمی کند ما را...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:23  توسط بالدار سفید  | 
خدایا

جامعه ای رو می بینم که

نعره می کشه از درد...

مردمی که به ستوه آمدند...

دست هایی که رو به بالا ازت می پرسند

چرا ؟؟؟

نفرین ها و سیاهی هایی که

بعضی ها جمع می کنند...

چشم های خسته دلی که

عدالت می خواهند...

  نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:39  توسط بالدار سفید  | 
حالا بیشتر از هر لحظه ای

بهت احتیاج دارم...

دارم ...

کمکم کن...

دستم رو بگیر ...

و برام بنویس...

هیچ وقت نمی گم چه جوری...

اما... آرزو می کردم...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:47  توسط بالدار سفید  | 
دست ها در دست هم

با هم برخیزیم...

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 7:13  توسط بالدار سفید  | 
آبگوشتی که با هم خوردیم

بهترین غذای زندگیم بود...

گل باقالی ای که بهم هدیه دادی

بهترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم

از بهترینم...

بیا همه ی زندگی

ازین آبگوشت های بی ریایی بخوریم

که توش قاشقامون رو به لب های دیگری می رسوندیم...

خوشحال... فارغ از همه چیز...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:3  توسط بالدار سفید  | 
باز هم باز هم دریا شکافت

باز هم خروش ابر

سایه ها را می پراکند...

اما با نشستن باد

ابرها خود سایه می افکنند...

خورشید اما

به هیچ کدام نظری نمی اندازد...

تنها ایستاده است در آسمان...

نور می افشاند...

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:14  توسط بالدار سفید  | 
احساسم به قفسی ست

از تار تنیده شده بر دورم

به تاریکی و تنگی و تنهایی زندانم

به وجود کرمی شکلم...

نزدیک ست که بال گشایم

پروانه ای که آسمان را رنگین می بیند...

آزادی و عشق

آسمان رنگین است

پروانه ها به انتظار پروانه های تازه از بند رها شده...

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:8  توسط بالدار سفید  | 
نزدیکه... نزدیکه...

خیلی نزدیک...

می تونم صدای نزدیک شدنش رو توی سرم بشنوم...

چطور می تونم اینجوری باشم؟؟؟

چطور می تونم کاری انجام ندم؟؟؟

نزدیکه...

اما به کی می تونم بگم؟

چی می تونم بگم؟

نه... موضوع این نیست...

فقط باید بتونم کاری که باید انجام بدم رو  انجام بدم.

 

 

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:29  توسط بالدار سفید  | 
اگر نقاش ماهری بودم

ازت نقاشی می کردم تا نقش صورتت جاودان بمونه...

اگر خطاط بودم

اسمت رو اونقدر می نوشتم تا دفتر زندگی ام پر بشه از طرح تو...

اگر آسمون بودم

ستاره ها رو برات می چیدم...

اگر باد بودم

صدای اسم تو رو می پیچوندم توو جنگلا...

اگر دریا بودم

قطره آبی می شدم تا لب هات رو لمس کنم...

اما

هیچ کدوم از اینها نیستم...

نقاش نیستم...

اما صورت تو رو در دلم بر سنگ می نگارم...

خطاط نیستم...

اما اسم تو رو توو سرنوشتم می نویسم...

آسمون نیستم...

اما با چشم هام بیدار می مونم تا تو آروم بگیری...

دریا نیستم...

اما اشک می شم برای تو...

باد نیستم...

 اما اسم تو رو که فریاد می زنم...

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:20  توسط بالدار سفید  | 
می خواهم در کنار هم باشیم...

شانه هایت برای آغوش من...

و لب ها و گونه هایت برای لب ها و گونه های من...

زیبایی ات. لطافتت

تکیه بر بازوی من...

سینه ستبر بر آسمان

سر بر روی شانه های یکدیگر گذاریم...

می خواهم مال من باشی... می خواهم مال تو باشم...

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط بالدار سفید  | 

خواب بود

 

كه ديده بودم رفتي....

 

باد بود

 

كه شنيده بودم برگشتي ....

 

تو اصلاً

 

نرفته بودي كه باز گردي .....

 

لذت يافتن تو

 

به لطافت بوسه اي بر نسيم بود.....

 

حالا مسرور بودم         

 

از اينكه مالكي دارم و مالك من،‌ تو هستي....

 

  

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:14  توسط بالدار سفید  | 
گل را عطر دادی

تا بوی خوش دهد...

نور دادی

تا رنگ گیرد رنگارنگ...

اما هنوز چیزی کم داشت...

رعنا و زیبا

با قامت سرخ و سبزش

اما دلی نداشت تا هدیه اش دهد...

پس عشق دادی

تا جان گیرد...

و آن را در دستانش گذارد

تا به تو بخشد...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط بالدار سفید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM